Chapter ²⁴
(remember)
(به یاد بیار)
تهیونگ بیرون از بیمارستان داشت برای خواهرش کلی وسیله میخرید که با تماس کوک به بیمارستان برگرده و خواهر نازش رو سورپرایز کنه
از اونطرف گریه های تیلا تمومی نداشتن تیلا هیچوقت دردی رو به روی خودش نمیاورد مگر اینکه اون درد مثل الان آزارش میداد
کوک سر تیلا روی سینه اش گذاشته بود و سرشو توی موهای دختر فرو برده بود و سعی در آروم کردنش داشت اشکاش تند تند میریختن نمی دونست از خوشحالی بود و یا از نداشتن تحمل دیدن گریه ی دختر کوچولوی روبه روش فقط میدونست تند و تند داره دعا میخونه که درد دختر کمتر بشه:تیلا خوبی؟توروخدا یچیزی بگو جون به لبم کردی داداشت تورو اینجوری ببینه منو میکشه هااا
(بغض)
توی کل اون مدت تیلا انگاری داشت توی سینما فیلم چیز هایکه از یادش رفته بود رو تیکه به تیکه میدید و با یه سردرد فاکیه شدیدی به خاطراتش نگاه میکرد
بلاخره بعد نیم ساعت تیلا آروم شد ولی کوک فکر کرد خدایی نکرده از درد غش کرده یهو گفت :تیلا خوبی؟
تیلا که فقط به روبه روش خیره بود فقط سرشو تکون داد و لبخند بیجونی زد دکتر وارد شد و هدبند رو از روی سرش برداشت و گفت:خب خانم خانما حالت چطوره؟
تیلا:خوبم.عالیم(لبخند تا بنا گوش)
دکتر:خب پس ما میریم بیرون رو به راه که شدی میتونی تشریف ببری!
تیلا یهو روشو سمت کوک برگردوند و گفت:کوک تو همون کوکی ای؟ همونی که داداشم ازش خوشش اومده بود؟همون بانی؟
کوک:آره خودشم تیلا خودشم (اشک شوق)
:وایسی خدا بیا بغلم ببینم چقدر بزرگ شدی چقدر تغییر کردیییی دلم واست تنگ شده بود
وایسا ببینم داداشم تهیونگ داداشم تهیونگه تو...تو با تهیونگ تو رابطه ای یوهوووووووووو
همون لحظه از بغلش جدا شد و گفت:این همه مدت داداشم تهیونگ بود ؟ الان کجاست؟
همون لحظه تهیونگ نفس زنان و در مونده با کلی پاکت توی دستش وارد اتاق شد و گفت:تیلا....خوبی؟(نفس نفس)همون لحظه تیلا بدون وقفه خودشو توی بغل داداشش رها کرد محکم بغلش کرده بود
کوک آروم اومد سمتشون:همه چیز رو یادشده تهیونگ همه چیز(ذوق)
همون لحظه دستای تهیونگم دور خواهر کوچولوش سفت شدن باورش نمیشد بلاخره خواهر کوچولوشو پیدا کرده بود شروع کرد گریه کردن که جونگ کوک هم اومدن و هردوتاییشونو بغل کرد بعدش تیلا از بغلشون در رفت و گفت: ای بابا چرا گریه میکنید شما دوتا گریه نداره کههههه ما سه تا دوباره همو پیدا کردیم اینو باید جشن گرفت(چون اون زمان اینا خیلی باهم صمیمی بودن
)
: راستی کوک تو الان چند ساله؟فکر کنم میشی عمممم۲۳آره؟ و تهیتونگ توهم ۲۵سالت شد؟ وای خداااااا پیر شدینااا
کوک:ای خدا بیا بریم خونه خوابت میاد هذیون میگی
(به یاد بیار)
تهیونگ بیرون از بیمارستان داشت برای خواهرش کلی وسیله میخرید که با تماس کوک به بیمارستان برگرده و خواهر نازش رو سورپرایز کنه
از اونطرف گریه های تیلا تمومی نداشتن تیلا هیچوقت دردی رو به روی خودش نمیاورد مگر اینکه اون درد مثل الان آزارش میداد
کوک سر تیلا روی سینه اش گذاشته بود و سرشو توی موهای دختر فرو برده بود و سعی در آروم کردنش داشت اشکاش تند تند میریختن نمی دونست از خوشحالی بود و یا از نداشتن تحمل دیدن گریه ی دختر کوچولوی روبه روش فقط میدونست تند و تند داره دعا میخونه که درد دختر کمتر بشه:تیلا خوبی؟توروخدا یچیزی بگو جون به لبم کردی داداشت تورو اینجوری ببینه منو میکشه هااا
(بغض)
توی کل اون مدت تیلا انگاری داشت توی سینما فیلم چیز هایکه از یادش رفته بود رو تیکه به تیکه میدید و با یه سردرد فاکیه شدیدی به خاطراتش نگاه میکرد
بلاخره بعد نیم ساعت تیلا آروم شد ولی کوک فکر کرد خدایی نکرده از درد غش کرده یهو گفت :تیلا خوبی؟
تیلا که فقط به روبه روش خیره بود فقط سرشو تکون داد و لبخند بیجونی زد دکتر وارد شد و هدبند رو از روی سرش برداشت و گفت:خب خانم خانما حالت چطوره؟
تیلا:خوبم.عالیم(لبخند تا بنا گوش)
دکتر:خب پس ما میریم بیرون رو به راه که شدی میتونی تشریف ببری!
تیلا یهو روشو سمت کوک برگردوند و گفت:کوک تو همون کوکی ای؟ همونی که داداشم ازش خوشش اومده بود؟همون بانی؟
کوک:آره خودشم تیلا خودشم (اشک شوق)
:وایسی خدا بیا بغلم ببینم چقدر بزرگ شدی چقدر تغییر کردیییی دلم واست تنگ شده بود
وایسا ببینم داداشم تهیونگ داداشم تهیونگه تو...تو با تهیونگ تو رابطه ای یوهوووووووووو
همون لحظه از بغلش جدا شد و گفت:این همه مدت داداشم تهیونگ بود ؟ الان کجاست؟
همون لحظه تهیونگ نفس زنان و در مونده با کلی پاکت توی دستش وارد اتاق شد و گفت:تیلا....خوبی؟(نفس نفس)همون لحظه تیلا بدون وقفه خودشو توی بغل داداشش رها کرد محکم بغلش کرده بود
کوک آروم اومد سمتشون:همه چیز رو یادشده تهیونگ همه چیز(ذوق)
همون لحظه دستای تهیونگم دور خواهر کوچولوش سفت شدن باورش نمیشد بلاخره خواهر کوچولوشو پیدا کرده بود شروع کرد گریه کردن که جونگ کوک هم اومدن و هردوتاییشونو بغل کرد بعدش تیلا از بغلشون در رفت و گفت: ای بابا چرا گریه میکنید شما دوتا گریه نداره کههههه ما سه تا دوباره همو پیدا کردیم اینو باید جشن گرفت(چون اون زمان اینا خیلی باهم صمیمی بودن
)
: راستی کوک تو الان چند ساله؟فکر کنم میشی عمممم۲۳آره؟ و تهیتونگ توهم ۲۵سالت شد؟ وای خداااااا پیر شدینااا
کوک:ای خدا بیا بریم خونه خوابت میاد هذیون میگی
- ۷۳
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط